‏نمایش پست‌ها با برچسب احادیث شاخدار. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب احادیث شاخدار. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۸ فروردین ۲۳, یکشنبه

احادیث شاخدار3(علت کوتاهی قد حضرت امیر علیه السلام از دید حدیث)

با سلام خدمت دوستان عزیز و گرامی .... یادمه در ماه رمضان سال قبل ‏جناب مکارم شیرازی مردم را تحریص نمودند به خواندن کتاب علل الشرایع ‏‏....البته در جامعهء حدیثی ما از این احادیث به وفور یافت میشود اعم از نهج ‏البلاغه- کتاب کافی-من لا یحضره الفقیه –استبصار –التهذیب- و کتب ‏دیگری مثل بحار الانوار –جلاء العیون-حدیقه الشیعه و .... و علل ‏الشرایع...کتاب علل الشرایع کتابی است از جناب شیخ صدوق که نویسندهء ‏یکی از کتب اربعه بنام الاستبصار هستند... و علل الشرایع کتاب دو جلدی و ‏بسیار قطوری است که تمام علتهای مطالب دینی مثل خواندن نماز و ... در ‏آن هست....اما یکی از دوستان مومن بنده با خواندن این کتاب همین دوزار ‏ایمانش را هم به اسلام از دست داد....علی ایّ حالٍ فرازی از این کتاب را ‏خدمت شما تقدیم میکنم...همیشه دوست داشتم بینم چهرهء واقعی حضرت ‏علی علیه السلام چگونه بوده؟آیا بقول دوستان این آلن دولن هایی که ‏میکشند هیچ تناسبی با چهرهء فردی جنگو و عرب تبار که زیر آفتاب سوزان ‏بوده دارد یا خیر.... در این کتاب نسخه ای دیدم(اسناد:کتاب علل الشرایع ‏شیخ صدوق-ج1ص 527حدیث 1 و 2)...حدیث 1:شیخ نقل نموده که"پدرم ‏و محمد بن یحیی عطار جمیعا از محمد بن احمد یحیی بن عمران اشعری ‏با اسناد متصل خود که در حفظم نیست(یعنی بر اساس اصطلاحات ‏حدیثی ظاهرا خبر نزد ایشان مرفوع نبوده و متصل بوده)نقل کرد که ‏حضرت امیر علیه السلام فرمودند که اگر خدا خیری برای بنده ای ‏بخواهد قصد میکند که او اصلع شود پس موهای جلوی سرش می ریزد و ‏من مصداق این معنا هستم...در حدیث 2:محمدبن ابراهیم بن اسحق ‏طالقانی از حسن بن علی عدوی از عباد بن صهیب از پدرش نقل میکند ‏که از جدش جعفر بن محمد علیه السلام که فرمودند...مردی از حضرت ‏امیر علیه السلام سوال کرد که از 3 چیز که در شما هست میپرسم...الف ‏سوال میکنم از علت کوچک بودن خلقت و جثهء شما ب:سوال میکنم از ‏بزرگی شکم شما ج:سوال میکنم از ریخته شدن موی جلوی سر ‏شما....(پس شکل حضرت علیه السلام این بوده که کوتاه قد-با شکم ‏بزرگ و موی جلوی سر ایشان ریخته بوده...البته در سندی دیگر دیدم که ‏ساقهای باریک هم داشتند)...حضرت فرمودند‎ ‎‏: (خلاصه) خدا مرا میانه ‏آفرید لذا در جنگ وقتی به افراد کوتاه ضربه بزنم آنها را دو نیمه میکنم و ‏اگر به افراد بلند ضربه میزنم از کمر دو نیمه میشوند...(البته باز هم بنده ‏حکمت کوتاهی ایشان را نفهمیدم...خب حالا اگر اینها کشته میشدند و دو ‏نصف نمیشدند اتفاق خاصی می افتاد ؟؟؟!!!)و اما بزرگی شکم من به این ‏خاطر است که رسول خدا بابی از ابواب علم به من(صفحهء بعد یعنی ‏‏528)تعلیم فرمود که از آن 1000 باب دیگر باز میشود و این ابواب در ‏شکم من جمع شده اند از این رو شکمم بزرگ گردیده!!!!!! البته قبلا ‏حضور دوستان عرض کردم که هر حدیثی را نمیشود قبول کرد البته این ‏کتاب با ترجمه و تحقیق ذهنی تهرانی بوده که در ذیل احادیث مشکل دار ‏مطالبی مینوشته اما در ذیل این حدیث موضوعی نوشته نشده بوده......‏

احادیث شاخدار 2 زعفر جن در کربلا(عاشقان احمق امام)

با سلام خدمت شما دوستان عزیز و سلام بر ارادتمندان الاغ عیسی علیه ‏السلام ...من بجز مدحت او مدح دگر خر نکنم...جز خر عیسی گورِ پدر ‏هر چه خر است....حتی خر نخودکی .... اما دوستان میخواهم واقعهء ‏کربلایی برایتان نقل کنم که در این ایم از خنده روده بر بشید و اینها از ‏کتب مقتل گرفته شده بعلاوهء احادیث خوشمزه.... شما میدانستید موقع ‏واقعهء عاظورا جن و دیو و غول و ملک و لاقیس و هرچی سگ و گربه ‏و شیرو وشغال و هد هد و جک و جانوران دیگر بود آمدند که به لشکر ‏عمر سعد گور بگوری حمله کنند؟؟؟؟ اما حضرت اجازه نفرمودند چون ‏‏"صلاح نبود" صلاح.....نبود ...فکر میکنید من دروغ خدمتتون عرض ‏میکنم ...پس قصه امیر ارسلان دین ما را بشنوید آنوقت بقول آن حاج ‏آقایی که فرمود چرا سیاه نمایی میکنی ...ببینید بنده سیاه نمایی میکنم یا ‏چیزی جز سیاهی نمیبینم که عرض کنم.... اما قصهء با مزه و روده بر ‏کنندهء" جن و امام حسین علیه السلام": هنگامی که واقعه ی جانسوز کربلا در ‏حال وقوع بود، زعفر جنی" که معلوم نیست چه سگیه چه جونوریه" که رئیس ‏شیعیان جن بود در بئر ذات العلم "یعنی چاه ذات العلم که معلوم نیست کدوم گورو جهنم دره ‏ای است.... مثل صحرای نا کجا آبادی که معلوم نشد کجای جهانه که اصحاب فیل گور بگور شدند ‏‏...."، برای خود مجلس عروسی بر پا کرده بود(چه جالب صاف روز عاشورا جنهایی که بقول آشیخ ‏علی قاضی 800-900-1000 سال عمر میکنند صاف همان روز بساط عروسیش بود احتمالا اجداد ‏این آقا جن و دیو بودند و جزو مدعوین عروسی بودند یا آقای""" الجن بزرگوار"""" بوده که البته ‏خودش به خودش منیگه و عربی و فارسی را قاطی کرده که بقول خودش جنها به مادر ایشان ‏تعدی کردند و ایشان پس افتاده....." و بزرگان طوایف جن را دعوت نموده و خود بر تخت ‏شادی و عیش نشسته بود.
در همین حال ناگهان متوجه شد که از زیر تختش صدای گریه و زاری می اید.(احتمالا ‏بچه همسایه را آنجا قایم کرده بودند") زعفرجنی گفت :(( کیست که در وقت شادی ، ‏گریه می کند؟!)) دراین هنگام دو نفر از جنیان حاضر شدند وزعفر از آنان سبب گریه را ‏پرسید .آنان گفتند : (( ای امیر ! وقتی که ما را به فلان شهر فرستادی ، در حین ‏رفتن به آن شهر ، عبور ما به رودفرات افتاد که عربها به ان نواحی نینوا می گویند . ‏ما دیدیم که درآنجا لشکریان زیادی از انسانها جمع شده ودر حال جنگ هستند .وقتی ‏که نزدیک آنان شدیم ، مشاهده کردیم که حضرت حسین بن علی علیه السلام ، ‏پسر همان اقای بزرگواری که ما را مسلمان کرده ، یکه و تنها برنیزه ی بی کسی ‏تکیه داده و به چپ وراست خود نگاه می کرد ومی فرمود : ((آیا یاری دهنده ای ‏هست تا ما را یاری دهد ؟!))( و البته قتله کربلا هم به ایشان اجازه دادند خستگی ‏بگیرد و 10.000 نفر الاف بودند که کار و گفتگوی ایشان تمام شود و صاف در همین ‏آن این جنهای عزیز آنجا رسیدند) و نیز شنیدم که اهل و عیال آن بزرگوار ، فریاد ‏العطش العطش بلند کرده بودند . وقتی که این واقعه ناگوار را مشاهده کردیم فی ‏الفور خود را به بئر ذات العلم رساندیم( همان چاه نا کجا آباد) تا شما را خبر نماییم که ‏اکنون پسر رسول خدا (ص) را به شهادت می رسانند .))

به محض اینکه زعفر جنی این سخنان را شنید ، تاج شاهی را از سر خود بر داشت و ‏لباسهای دامادی را از تن خود خارج کرد و طوایف مختلف جن را با سلاحهای آتشین ‏آماده کرد( که البته این کار آنها یکی دوساعتی حتما طول کشیده تا زعفر جان ‏قصه ما لخت بشه و سلاح آتشین از اسلحه خانهء خود بر دارد و .... چون کل ‏داستان عاشورا بروایتی به اندازه ءآب خوردن یک اسب طول کشید یعنی ‏حدود یک ربع 20 دقیقه نهایتا ) وهمگی با عجله به سوی کربلا حرکت نمودند . ‏خود زعفر گفته است : (( وقتی که ما وارد زمین کربلا شدیم ، دیدیم که چهار فرسخ ‏در چهار فرسخ رالشکریان دشمن فراگرفته است(عزیزان 4 فرسخ در 4 فرسخ یعنی اولا ‏قتله بصورت مربع ایستاده بودند در حالی که باید بطورت افقی جلو بیایند تا خط مقدم را تشکیل ‏دهند اما 4 فر سخ در 4 فرسخ یعنی 4 تا 6 کیلو متر یعنی مربعی به مساحت 24 کیلو متر در 24 ‏کیلو متر که مساحت این مربع میشود 576 کیلو متر حالا اگر در هر متر مربع یک نفر آدم ایستاده ‏باشد جمع تخمینی لشکریان توسط نوشتهء این مصیبت نویس خود فروش میشود 576.000 نفر ‏که از جمعیت کل عراق آن زمان بیشتر میشد ...ادامه...) ، بعلاوه صفهای فرشتگان زیادی را ‏دیدیم . ملک منصور(؟؟؟؟؟؟؟؟) با چندین هزار فرشته ی دیگر یک طرف، ملک نصر با ‏چندین هزار فرشته از طرف دیگر(؟؟؟؟؟؟) ، جبرئیل با چندین هزار فرشته ی دیگر در ‏ان طرف و در یک طرف دیگر میکائیل(؟؟؟؟؟؟) با چندین هزار فرشته ی دیگر در ان طرف ‏، ودر یک طرف دیگر اسرافیل(؟؟؟؟) ، ملک ریاح ( فرشته بادها ) (؟؟؟؟؟؟)(البته خود ‏ایشان هم بنوعی ملک باد های سرگردان هستند که.....)، فرشته ی ‏دریاها(؟؟؟؟) ، فرشته ی کوهها ، فرشته ی دوزخ و فرشته ی عذاب و...(ببخشید آقای ‏عزرائیل جا ماند ای هوار.... اگر ایشان نباشه کی میخواد جون اینها را بگیره؟؟؟؟) هر یک با ‏لشکریان خود منتظر گرفتن اجازه از حضرت بودند . بعلاوه ارواح یکصد و بیست و چهار ‏هزار پیامبر ( علیهم السلام ) از ادم تا خاتم همه صف کشیده ، مات و متحیر مانده ‏بودند(آقا عجب داستانی این بدبخت راوی چه حوصله ای داشته 124000 بار پیامبرا ن را شمارش ‏کنه...حالا نمیشد اینها از عالم ارواح نظاره کنند؟ وبا وجودشان تناسخ باطل را تایید نکنند که ‏چجوری روح بدون جسم ممکنه وارد عالم ناسوت بشه؟؟؟) . تمام موجودات و حقیقت کل اشیا ‏در کربلا بودند(بابا یکدفعه بگو کربلا کل عالم و کهکشانها و ... بوده حالا اینهمه چجوری ‏اینجا جا شدند؟؟؟؟حرف نزن کافر....صلاح بوده....صلاح.....) و همگی گریان . چه کربلا و ‏چه غوغائی .خاتم پیامبران ( ص ) آغوش خود را گشوده و به امام حسین علیه ‏السلام می فرمود:(( پسرم ! عجله کن ! عجله کن ! به راستی که مشتاق تو ‏هستیم .))( ما نفهمیدیم بالاخره اینها برای کمک آمده بودند یا برای اینکه حضرت ‏زودتر شهید شوند؟تکلیف ما را معلوم کنید...مگه بازی پرسپولیس استقلاله که ‏‏100.000 نفر پیغمبر بیایند و کربلا مگه استادیوم آزادیه؟؟؟؟)
حسین بن علی علیه السلام یکه و تنها در میان میدان با زخمها و جراحات فراوان ، ‏پیشانی شکسته، با سری مجروح، با سینه ای سوزان و با دیده ای گریان ایستاده ‏بود و در هر نفسی که میکشید ، از حلقه های زره خون می چکید اما اصلا" توجهی ‏به هیچ گروهی از ان فرشتگان نمی کرد به من هم کسی اجازه نمی دادتا خدمت ان ‏حضرت برسم .
همانطور که از دور نظاره میکردم ودر کار ان حضرت حیران بودم ،ناگهان دیدم که اقا ‏امام حسین علیه السلام سر غربت از نیزه ی بی کسی بلند کرد و با گوشه چشم ‏به من نگاه کرد و اشاره ای فرمود که : ای زعفر ! بیا .(خیلی دوست دارم بدانم کدام ‏پدر سوخته ای این را دیده که حضرت به جن گفته زعفر جون بیا!!!!!!)در این هنگام ‏همه فرشتگان به سوی من نگاه کردند و مرا اجازه دادند تا نزد حضرت بروم . من خود ‏را خدمت حضرت رساندم و عرض کردم : من با نود هزار جن(به به ببینید تمام اعداد ‏رند رنده یعنی یک نفر از این اعداد تا بحان از هزار کم و زیاد نشده مثلا ننی شده ‏‏90.001 حتما باید اعداد رند باشند) به یاری شما امده ام . اگر بخواهی تمام ‏دشمنانت را قبل از اینکه از جای خود حرکت کنی نابود میسازیم . حضرت فرمود : ای ‏زعفر زحمت کشیدی ! خدا و رسولش از تو راضی باشند . خدمت تو مورد قبول درگاه ‏حق باشد .اما لازم نیست که زحمت بکشید ،شما برگردید .عرض کردم : قربانت ‏شوم چرا اجازه نمی فرمائید ؟! حضرت فرمود : خداوند چنین نخواسته است و باید ‏به لقای حضرت دوست برسم . اگر من در جای خود بمانم خداوند بوسیله چه کسی ‏این مردم نگونبخت را مورد امتحان قرار دهد ؟ و چگونه از کردار زشت خود آگاه ‏خواهند شد و..........(البته جوابش ساده بود همانطور که امام حسن علیه السلام صلح فرمودند و ‏‏5.000.000 سکهء طلا از معاویه گرفتند و شهر سراب را که البته برای اسلام هزینه شد شما هم ‏صلح میکردید تا توسط امام بعدی مردم امتحان شوند.. البته حکمت امامت را که ما نداریم و از هوا ‏و هوس قضاوت میکنیم....)
جنیان گفتند : ای حبیب خدا و ای فرزند حبیب خدا ! به خدا سوگند اگر اطاعت از تو ‏لازم و مخالفت با تو حرام نبود ، سخنت را قبول نمی کردیم و تمام دشمنانت را پیش ‏از دستیابی به تو از میان می بردیم . حسین بن علی علیه السلام فرمود : به خداوند ‏سوگند که ما بر این کار از شما جنیان تواناتریم ولی باید حجت بر مردم تمام شود تا ‏‏(( آنکس که گمراه می شود با دلیل گمراه شود و انکس که هدایت می شود با دلیل ‏هدایت شود .))
من (زعفر ) به امر آن حضرت مایوسانه برگشتم .وقتی که ما جنیان به محل خود ‏رسیدیم ، بساط شادی را جمع کرده و اسباب عزا را فراهم کردیم . مادرم به من گفت ‏‏: پسرم چه میکنی ؟! کجا رفته بودی که اینچنین ناراحت بر گشتی ؟!
گفتم :مادر ! پسران بزرگواری که ما را مسلمان کرد ، اینک در کربلا در چنان حالی ‏است که من رفتم تا یاریش کنم اما ان حضرت اجازه نفرمود و چون امر امام واجب بود ، ‏باز گشتم .مادرم وقتی که سخنان را شنید ، گفت : ای فرزند ! تو را عاق می کنم . ‏من فردای قیامت در جواب مادرش حضرت فاطمه (س ) چه بگویم ؟! زعفر گفت : مادر ‏‏! من خیلی ارزو داشتم تا جانم را فدای انحضرت کنم ولی ایشان اجازه نفرمود . مادرم ‏گفت : ((بیا برویم ، من همراهت می آیم . مادرم جلو و من با لشکریانم از پشت ‏سرش ، دوباره به سوی کربلا حرکت کردیم . )) و هنگامی که به انجا رسیدم ، از ‏لشکریان کفار صدای تکبیر شنیدم و چون نگاه کردیم ، دیدیم که سر مبارک و ‏درخشان اقا امام حسین علیه السلام بالای نیزه است و دود و آتش از خیمه های ‏حرم بلند است . مادرم خدمت حضرت امام سجاد علیه السلام رسید اجازه خواست ‏تا با دشمنان آنان بجنگد(حالا زعفر کم بود مادرش هم اومد.....) ولی ان حضرت اجازه نداد ‏و فرمود : (( در این سفر همراه ما باشید و در شبها اطفال ما را مواظبت کنید تا از ‏بالای شتران بر زمین نخورند .))
در نتیجه جنیان اطاعت کردند و تا سرزمین شام با اسیران بودند تا حضرت سجاد علیه ‏السلام آنان را مرخص فرمود .‏

‏ زعفر آمد با سپاه بی شمار
در حضور آن ولی کردگار
ایستاد از دور با صد احترام
‏ کرد با سلطان مظلومان سلام
عرض کرد ای خسرو دنیا و دین
بنده ی درگاه ، زعفر را ببین
هست حاضر زعفرت با این سپاه
بهر یاری ای غریب بی پناه
اذن فرما بر سپاه جنیان
تا بگیرند داد تو از کوفیان
لشکر جن هست از جان یاورت
اذن ده گیرند خون اکبرت
این فرات از چه به رویت بسته اند
اهل بیتت از عطش دل خسته اند
اذن ده بر لشکر حق از کرم
تا رسانند آب بر اهل حرم
ذاکرا رو در پناه شاهدین
تا شود نام تو تاج الذاکرین
بله دوستان عزیز.... این هم از قصهء خنده دار جن و غولها و پریها... اما داستان ادامه دارد مگر این ‏پدر سوخته ها دست از سر کچل ما بر میدارند ..... در صفحه ء 286 از فضایل امام حسین علیه ‏السلام از کتاب جلاء العیون علامه مجلسی حدیثی نقل شده که به عینه عرض میکنم ....حدیثی از ‏قطب را وندی بسند معتبر از موسی بن جعفر علیه السلام نقل شده که ...روزی امام حسن و امام ‏حسین علیه السلام برای ببخشید ببخشید قضای حاجت بیرون رفتندتا به نخلستانی رسیدند هر ‏کدام پشت به دیگری کردند که ...قضای حاجت کنند...پس خدا برای کرامت ایشان دیواری در بین ‏ایشان پدید آورد(شغل جدید خدای متعال مبارک معاذ الله)که یکدیگر را نبینند.. چون فارغ شدند ‏خداوند دیوار را از میانشان برداشت و بقدرت خدا چشمهء آبی آنجا پدیدار شد و ....موقع برگشت ‏عمر را دیدند که خلاصتا خواست ایشان را هلاک کند ناگاهصدایی شنید که ای شیطان میخواهی ‏با دو فرزند محمد دشمنی کنی ...خلاصتا مثل داستانی که با مادر ایشان داشتی و غصب خلافت ‏و....امام حسین علیه السلام هم سخنان درشت به او گفت عمر گور بگوری خواست به حضرت ‏طبانچه(چک)بزند که دست راستش خشک شدخواست با دست چپ بزند که دست چپش هم ‏خشک شد خلاصه التماس به حضرت میکند که دست مرا خوب کن و حضرت دعا میکند و دستش ‏خوب میشو د و نزد حضرت امیر علیه السلام می آید و با او مخاتصمه میکند که اینها را برای کدام ‏پیغام فرستاده بودی حضرت میگوید اینها برای قضای حاجت رفته بودند یکی از منافقان ردای ‏حضرت را می کشد که ردا پاره میشود(البته تقصی آن بیچاره نبود اینجور که از ردای پوسیده ء ‏حضرت نقل میکنند خیلی استوار هم نبود) خلاصه خلاصه امام حسین علیه السلا م به آن مرد ‏نفرین میکند که خدا ترا از دنیا بیرون نبرد تا آنکه قرمساقی کنی اهل و فرزندان خود را و آخر ‏چنین شد و آنملعون دختر خود را برای مردم عراق می برد....ببینید که پاره کردن یک عبا باعث ‏میشود که دختر آن فرد به چه بلای بیفتد....اینها عین نسخه بود از کتاب جلاء العیون علامه ‏مجلسی با آدرسی که ذکر شد.... در صفحهء 423 در وقایع بعد از شهادت حضرت ایشان فرمودند ‏حضرت رسول صلی الله فرمودند که خلاصه آنروز شیطان بال در می آورد و همه جای دنیا پرواز ‏میکند که همه بدبختند مگرکسی که دست به دامان این طایفه بزند و زود برید در مردم شک ‏بیندازید و ....بعدش هم داستان شیرو فضه را نقل میکند که خانم فضه وقتی فهمید فردا میخواهند ‏بر بدن حضرت اسب بدوانند آمد پیش جناب شیر و گفت ای ابو حارث میدونی فردا میخوان بر ‏جسد حضرت اسب بدوونند؟شیر هم عصبانی شد و بدو بدو رفت به قتلگاه کربلا و دستش را روی ‏جسد حضرت گذاشت فردا که عمر سعد آمد که سب بدواند تا این حال را دید گفت...از این حال با ‏کسی مگویید و برگشت!!!!!!در ص 455 همان کتاب آمده که آسمان زمین- ماه و .... خون گریه ‏میکردند برای آن حضرت به نحوی که یک سال و نه ماه خورشیدر و آسمان سرخ بودند بقدری که ‏خورشید دیده نمیشد و آسمان خاک سرخ ب سر مردم میریخت و باران خون میباریددر ص ‏‏456نقل شده روزی در میان روز از آسمان خون بارید و لباسهایشان خونی شد و رفتند به شتر ها ‏آب بدهند دیدند همه آبها خون شدهو ...هر سنگی که بر میداشتند از زیر آن خون میزد بیرون(قابل ‏توجه سازمان هلال احمر و اهدای خون) ...وای دیگه مغزم ترکید داستان جن و غول هم در این ‏کتاب آمده لطف کنید خودتون بخوانید من دیگه از اینهمه چرند سردرد گرفتم بگذارید چند تا شعر ‏براتون بنویسم اما قبلا عرض کنم تمام اینهایی که نوشتم حدیث بود...منتها سندش در خود کتاب ‏موجوده ....اما چند تا شعر از مرحوم بهار ......‏
‏ در محرّم ، اهل ري خود را دگرگون مي كنند‏‎
‏ از زمين آه و فغان را‎ ‎زيب گردون مي كنند‎
گاه عريان گشته با زنجير ميكوبند پشت ،‎
‏ گه كفن پوشيده ،‌‏‎ ‎فرق خويش پر خون مي كنند‎
گه به ياد تشنه كامان زمين كربلا‎
‏ جويبار ديده را از‎ ‎گريه جيحون مي كنند‎
وز دروغ كهنه ي « يا ليتنا كنّا معك‎»‎‏(یعنی وای به حال ماکاش ما با توبودیم)‏‎
‏ شاه دين را كوك و‎ ‎زينب را جگرخون مي كنند‎
خادم شمر كنوني گشته ، وانگه ناله ها‎
‏ با دو صد لعنت ز‎ ‎دست شمر ملعون مي كنند‎
بر يزيد زنده مي گويند هر دم صد مجيز‎
‏ پس شماتت بر يزيد‎ ‎مرده ي دون مي كنند‎
پيش ايشان صد عبيدالله سر پا ، وين گروه‎
‏ ناله از دست‎ ‎عبيدالله مدفون مي كنند‎
حق گواه است ار محمّد زنده گردد ور علي‎
‏ هر دو را‎ ‎تسليم نوّاب همايون مي كنند‎
آيد از دروازه ي شمران اگر روزي حسين ،‎
‏ شامش از‎ ‎دروازه ي دولاب بيرون مي كنند‎
حضرت عبّاس اگر آيد پي يك جرعه آب،‎
‏ مشك او را‎ ‎در دم دروازه وارون مي كنند‎
گر علي اصغر بيايد بر در دكّانشان‎
‏ در دو پول آن‎ ‎طفل را يك پول مغبون مي كنند‎
‏ ور علي اكبر بخواهد ياري از اين كوفيان،‎
‏ روز‎ ‎پنهان گشته ، شب بر وي شبيخون مي كنند‎
گر يزيد مقتدر پا بر سر ايشان نهد،‎
‏ خاك‎ ‎پايش را به آب ديده معجون مي كنند‎
خود اسيرانند در بند جفاي ظالمان،‎
‏ بر‎ ‎اسيران عرب اين نوحه ها چون مي كنند؟
تا خرند اين قوم ، رندان خر سواري مي‎ ‎كنند‎
‏ وين خران در زير ايشان آه و افسون مي كنند

احادیث شاخدار1

با سلام خدمت دوستان عزیز.برای اینکه از بحثهای خشک کمی ‏فاصله بگیریم برخی احادیث جالبِ توجه را از کتبی که هم اکنون ‏چاپ میشوند ،خدمت شما عرض میکنم.اولا افسانهء روایات ‏دلاورانه و جنگجویانه قدمتی شاید به اندازه ء حضور بشر در کرهء ‏زمین داشته باشد .از ایجاد آسمان ودو نیمه شدن آن توسط زئوس ‏که خدای خدایان یونان بوده تا جنگ آوری اسفند یار و زیگ فریت و ‏نیمه خدایانی مثل آکیلیوس و آگا ممنون تا ائمه علیهم السلام و .... ‏‏.اما موضوع اینه که نقالی کاری بی درد سر است. هم دور و ور ‏انسان شلوغ میشود، هم اگر صبغهء مذهبی پیدا شود بازار خوبی ‏برای مرید بازی و دکان خوبی برای برخورداری از پولهای باد ‏آورده میشود.تمام زحمت یک نقال وراجی درمورد بند نعلین و تیر ‏سه شعبه و ... است اما عوایدش یکی از بالاترین سطوح حقوقی ‏است ،صد البته با صبغهء تقدس و وجاهت اجتماعی و محبوب ‏القلوب و ... خصوصا که تعصب و بت تراشی ایرانی مآ بانه هم ‏چاشنی آن شود.قبلا وعده کرده بودم بعضی از این داستانها را برای ‏شما عرض کنم. البته کتب شیعه مملو از اینگونه داستانهای عجیب و ‏غریب است اما بهتره با سند صحبت کنیم تا دوستان متعصب ناراحت ‏نشوند. یکی از بزگترین علمای شیعه که مشهور است زمانی ‏خواست وضو بگیرد برای نماز شب و از چاه آب دلو را بالا کشید و ‏دیدی بجای آب طلا داخل سطل است و ... آقای مقدس اردبیلی ‏است.بهتره شروع آرشیو جدید را با کتاب ایشان آغاز کنیم تا بعد به ‏کتب اربعه برسیم و ... کتابی که بنده از آن نقل حدیث میکنم بنام ‏حدیقه الشیعه نوشتهء مقدس اردبیلی از انتشارات نشر دلشاد در سال ‏‏1385 چاپ شده.شماره ء مرکز پخش تهران 66415420 است. ‏در ص 160 این کتاب داستان قلعهء خیبر را توصیف نموده که ‏خلاصه اش این است: مرحب به خونخواهی برادرش حارث به ‏میدان ِ جنگ با حضرت علی علیه السلام آمد به این وصف که دو ‏زره روی هم پوشیده بود- دو شمشیر حمایل نموده بود. دو تا عمامه ‏بر سر گذاشته بود( بنده هنوز متوجه نمیشوم چجوری میشود دو تا ‏عمامه رو هم رو هم بست!!!!) و مغفر( کلاهخودی) از فولاد بر ‏سرش گذاشته بود!! بر سر آن ( یعنی روی آن) هم یک شنگ ‏بزرگ (خود سنگی) بر سرش محکم ساخته بود!!!( بنظر بنده جناب ‏مرحب بیشتر از اینکه با این هیبت در دل مردم ایجاد رعب و ‏وحشت کند ،سبب خندهء مردم میشد و شبیه دلقکها بود!! تصور کنید ‏جانوری تحت عنوان مرحب تشریف بیاورد دو تا عمامه روهم رو ‏هم روی سرش بگذاره بعد روی این عمامه ها یک کلاهخود آهنی ‏بگذاره بعد روی آن هم یک سنگ به سرش ببنده!! تازه دو تا زره هم ‏رو هم رو هم بپوشه!! آنوقت این جانور چجوری میتوانسته راه بره ‏چون به محض تکان خوردن یا سنگ از کله اش میفته یا عمامه اش ‏باز میشه یا ... ) ... خلاصه با حضرت آمد بجنگد که حضرت ‏شمشیر خود را آنچنان فرود آورد که جناب مرحب دو نصف شد ‏وشمشیر به قربوس زین(قسمتی از روی زین اسب) نشست.( ‏دوستان اولا که شمشیر ذوالفقار متعلق به آقای منبه بوده که در جنگ ‏بدر حضرت پیغمبر صلی الله ایشان را کشت و شمشیرش را به ‏حضرت امیر علیه السلام داد)ببینم شما شمشیر حضرت را اصلا ‏شمشیر تصور نکنید.تصور کنید کلنگ بادیه! چجوی این شمشیر ‏سنگ را ببرد- کلاهخود آهنی را ببرد دو تا عمامه را ببرد آقا را هم ‏نصف کند و ...!!! آیا این شجاعت حضرت علی علیه السلامه یا خیر ‏وقاحت نقالان و غلو کنندگان؟؟؟!!!!!).. حالا صبر کنید کار این حقه ‏بازی ها تمام نشده.... ادامه: خلاصه حضرت همه را کشت تا به در ‏حصار رسید و در را از ریشه کند!!! و برخی گفته اند سپر از ‏دست مبارکش افتاد و آنچنان خشمگین شد که در را از ریشه کند و ‏سپر خود نمود!!!(اولا اگر سپر از دست حضرت افتاده که ناراحتی ‏نداره خب خم میشدند سپر را بر میداشتند حتما باید بدون سپر وارد ‏دشمن میشدند و یکساعت زور میزدند تا دروازهء بیچاره را از ‏ریشه در آوردند؟!!! برای اینکه عظمت کار حضرت را درک کنید ‏سعی کنید یک آجر را با کلنگ از دیوار در بیاورید. آنوقت خنده دار ‏اینه حضرت ظاهرا تنها بودند خب اینهمه افرادی که بالای حصار ‏قلعه بودند تا حضرت بخواهد دروازه را بکند که هزارها تیر بر ‏حضرت زده بودند !!اگر شما و من این را نمیفهمیم علت اینه که فهم ‏نداریم وکافریم !جواب راحتی برای این موضوع است.صلاح خدا ‏بوده حالا چرا؟فقط خدا میداند! اگر هم قبول نکنید کافر هستید.از این ‏منطق قویتر میخواهید؟ یک لحظه به عقل خودتان مراجعه کنید در ‏روایت آمده یکی از یهودیان شمشیری بر حضرت حواله نمود که ‏سپر حضرت افتاد .خب.... حالا حضرت چون سپرش افتاده در ‏غضب شده و دوان دوارن رفته دروازه را کنده بجای سپر استفاده ‏فرموده!! اصلا دو لنگهء دروازهء 10-20 متری و عریض را ‏چجوری یک آدم کوتاه قد ممکنه سپر خود کند و جلوش را هم ببیند و ‏بتواند بجنگد؟؟ ) حالا جاعل محترم به این هم بسنده نکرده .فرموده: ‏بعد از اینکه سپر حضرت شد دروازهء قلعهء خیبر، حضرت از ‏روی آسمان آمد وسط خندق و در وازه را پل عبور یاران خود قرار ‏داد و به لشکر گفت عبور کنید (حالا سوال این است . خود حضرت ‏چگونه تشریف بردند آنطرف خندق(اگر مسیر عبور نبود؟؟؟) ادامه ‏‏.... خلاصه حضرت پیغمبر صلی الله با تعجب دید دروازه روی ‏دست حضرت است و مردم از روی در عبور میکنند !خیلی تعجب ‏کرد! جبرئیل نازل شد و گفت:نظر به ته خندق نما!! حضرت دید که ‏فاصلهء پای حضرت تا ته خندق خیلی زیاد است و حضرت روی ‏هوا ایستاده ! جناب جبرئیل گفت ملائکه پرهای خودشان را در هم ‏کرده اند و پای حضرت بر بال ملائکه است!! (یاد یک لطیفه افتادم. ‏یک روز دو نفر با هم کشتی میگرفتند. اولی دید زورش نمیرسه ‏گفت یا 5 تن و طرف را بلند کرد با مغز کوبید زمین! طرف مقابل ‏از خاک بلند شد و گفت نا مردا 6 نفر به یه نفر؟؟!!! ) حالا حکایت ‏این داستانه! ادامهء داستان. روایت شده که حضرت آنچنان در ‏حصار را از جا کند که صفیه دختر حی بن اخطب از روی تخت ‏افتاد و صورتش مجروح شد( اولا که حصار همیشه دور قلعه کشیده ‏میشد و دیوار حصار محل سکونت نبوده که ار تعاشش به ‏ساختمانهای پشت سر هم سرایت کند. ثانیا شما تصور کنید زلزلهء 6 ‏ریشتری که خوبه ! زلزلهء هشتاد ریشتری اگر بیاید...اگر کسی که ‏روی تخت خوابیده یا نشسته باشد ممکنه که با صورت به زمین ‏بخورد!!!؟؟؟) حالا باز هم قصه ادامه داره... در ص 162 همان ‏کتاب آمده که روزی جبرئیل به حضرت علی علیه السلام با تعجب ‏نگاه کردو بعدش هم خندید ! حضرت رسو ل صلی الله پرسیدند:یا ‏روح المین سبب خنده ات چیست؟؟جبرئیل گفت: من مامور شدم که ‏‏7 شهر لوط را به بالا برده سرنگون کنم!!( گویا خداوند متوجه ‏نبودند که اولا چنین جانوری که بتواند 7 شهر را از زمین کنده و به ‏آسمان ببرد کافی است یک لگد بزند و کرهء زمین داغون بشود و ‏احتیاج نیست آنها را به آسمان ببرد.در ضمن اگر حقه باز محترم ‏روایت کننده کمی دقت میفرمود متوجه میشد وقتی که شهری به ‏آسمان برود بعلت برودت هوا و رقیق بودن هوا همه میمیرند دیگه ‏نه سگی زنده میمانه که وق وق کنه و نه خروسی که قوقولی قوقو ‏کند . ببینید چقدر به شعور من و شما اینها توهین کردند؟؟!!!!در ‏ضمن در این داستان نقش سگ و خروس و شنیدن صدای نا هنجار ‏آنها توسط ملائکه حکایت حرف دوستمه که میگفت!استاد مشکل شما ‏است که نمیتوانی بین دوتا مجهول یک رابطهء منطقی بر قرار کنی. ‏اما جواب راحتی داره و آن این است .صلاح بوده ! )ادامه....‏
به حدی شهر ها را بالا بردم که ملائکهء آسمان صدای خروس و ‏سگهای انها را شنیدندبعد از آن آن را سرنگون نمودم.زمانی که ‏حضرت علی علیه السلام شمشیرش را بالا برد که فرود بیاورد ندا ‏رسید :شمشیر علی را نگهدار که نزدیک است اثرآن به ماهی که ‏حامل گاو زمین است برسد. و من تیغ او را نگه داشتم آن قدر تعبی ‏که از نگاه داشتن این تیغ کشیدم، از برداشتن آن شهر ها نکشیده ‏بودم.(اینها نص کتاب بود اما اعجاز علمی این باصطلاح حدیث ‏‏1:موقع عذاب قوم لوط جناب جبرئیل تشریف بردند دور شهر ها را ‏با بیل در آوردند و بعد زیر آنها را خالی کردند تا بشود 7 تا شهر را ‏با هم به آسمان برد . دوم اینکه جناب جبرئیل کوچولو و بزرگ ‏میشدند. چون کسی که 7 تا شهر را با دست به آسمان ببرد مسلما اگر ‏بخواهد به خدمت حضرت برسد لا اقل باید یک 16-17 کشوری ‏برای نشیمنگاه آقای فرشته در نظر گرفته شود تا اینکه در آنها جا ‏بشه .حالا حضرت چجوری با این غول بیشاخ و دم تحت عنوان ‏ملک صحبت میکرد این یکی از معجزات اصلی بحساب میآید چون ‏با این حساب این حضرت ملک فقط دهانش باندازهء وسعت خلیج ‏فارس و دریای عمان میشود. سوم اینکه خود حضرت امیر علیه ‏السلام نمیدانستند(معاذ الله) که چقدر باید محکم شمشیر را پایین ‏بیاورند و حتما جناب جبرئیل باید میزان آن را تعیین میکرد چهارم ‏اینکه طبق نجوم بطلمیوسی 7 طبقه آسمان و ماجرای قرار داشتن ‏کوهها روی آب از خطبهء نهج البلاغه، آن زمان زمین روی شاخ ‏گاو بوده و گاو سوار ماهی بوده و ماهی هم در آب بوده و خدا ‏نگران بوده که مبادا شمشیر حضرت بعد از نصف کردن گاو به ‏ماهی برسه.( گویا بعدا زمین بصورت کره در آمده.البته باز هم ‏جوابش راحته. جواب این است :آن زمان خدا صلاح میدانسته که ‏کرهء زمین را روی شاخ گاو و گاو را هم سوار ماهی و ماهی را هم ‏در آب قرار بدهد کما اینکه در قرآن خداوند فرموده عرش من روی ‏آب است بعدا صلاحش تغییر کرده چون دیده دانشمندان قصهء گاو ‏زمین را نباید کشف کنند گاو را کشته و ماهی را هم سرخ کرده راه ‏آب دنیا را هم باز کرده که آب جهان خارج بشه و زمین را هم مثل ‏یک خمیر بشکل کُره در آورده. میگید چرا؟؟؟ خوب معلومه صلاح ‏خدا این بوده!همین ! ) پنجم اینکه شمشیر حضرت هم مثل جناب ‏جبرئیل دراز و کوتاه میشده و وقتی خشمگین میشدند درازی آن به ‏اندازهء قطر کرهء زمین، یعنی دقیقا 12756کیلو متر میشده که ‏ممکن بوده کره زمین را دو نیمه کند(بگذریم که هیچ پیغمبری چنین ‏شمشیری نداشته اما حتما صلاح خدا این بوده که یکی از کثیف ‏ترین بت ترستان بنام عتبه، چنین شمشیری داشته باشه که در دست ‏حضرت چنین خواصی داشته باشد !). نکتهء اخلاقی ششمی که از ‏این روایت اخذ میکنیم است که شهر های قوم لوط اول به آسمان ‏برده شدند تا ملائک صدای سگ و خروس آنها را بشنوند بعد با مغز ‏به زمین کوبیده شده اند اما نکته ای که بنده ادراک نکردم این بود که ‏نقش صدای سگ و خروس در این قصه چی بود!!! تمام اینها یک ‏جواب راحت دارد و آن هم این است صلاح خدا این بود.همین . و ‏همین جواب ساده بوده که اینهمه مزخرفات را به هم بافته به حدی که ‏بنده با یک آقای روحانی باید در مورد عدم وجود چنین قصهء ‏مسخره ای در نمایشگاه بحث کنیم !! ایشان به من گفت:شما داستان ‏کنده شدن دروازه و (این چرندیات )را باور نداری؟گفتم نه!!! گفت ‏ای داد بیداد ...... پووووف. پس من با شما بحثی ندارم... گفتم صبر ‏کن ببینم کجا داری فرار میکنی!!! چرا شما همه را از بالا نگاه ‏میکنی و هر کسی مزخرفات شما را باور نکند جهنمی میبینید؟؟؟ ‏ببینم این قصه را لااقل باید 10000 نفر دیده باشند یا نه(تعداد ‏لشکریان طرفین)!!!! پس سند حدیثی باید متواتر باشد درسته؟؟ ‏بیچاره مات و مبهوت مانده بود!گفتم اسناد تواتر این حدیث را نشان ‏بده ببینم!!! تا فهمید بابا بنده با بقیه دوستا فرق میکنم، گفت اینجا ‏محل بحث نیست! گفتم من دست از سر شما بر نمیدارم!به چه حقی ‏این چرندیات را به خورد یک مشت ابله هالو میدهید ! خلاصه عده ‏ای دیگر آمدند و ایشان را از دست من نجات دادند.بله دوستان اگر ‏مشترکات شما با کسی قرآن و اجماع و سنت و عقل قطعی باشه( ‏تازه اگر باشه) آنوقت پای حدیث وسط می آید.ما 33 شاخهء حدیثی ‏داریم که فقط یک طریق آن یقین آوره بقیه فقط ایجاد ظن مینماید ‏همین ! برای اینکه به محدودیت احادیث متواتر پی ببرید باید عرض ‏کنم که از این 700-800 هزار تا دعایی که موجوده و در کتبی مثل ‏مفاتیح و ... آمده حتی یک دعای متواتر هم بنده ندیدم.همینطور هیچ ‏یک از دوستان محقق بنده در رشتهء حدیث چنین دعایی را ندیده اند ‏که اسنادش متواتر باشد. تواتر یعنی حدیثی که تعداد روات در تمامی ‏طبقات بقدری باشد که اجتماع آنها بر کذب محال یا نزدیک به محال ‏باشد. (جمله ای خود مانی :مشهور است که حضرت فرموده اند انا ‏بشر مثلکم.(تازه حضرت پیغمبر صلی الله این را فرمودند.شمار ا به ‏خدا تعصب مسخره و چرند خودتون را کنار بگذارید .من از یک نفر ‏اسم میبرم و درموردش فضائلی را قائلم شما بفرمایید این موجود ‏عجیب الخلقه اسمش چیه: خصوصیات 1: عرق بدنش بوی عطرو ‏گلاب میداد 2: پرواز میکرد 3: دریک آن 800 جای مختلف با جسم ‏خودش بود 3: ببخشید قاذوراتش نور بود یعنی هر وقت چراغ ‏‏....بگذریم. 4: غذایش نان خشک و نمک بود که یک سر سوزن ‏ویتامین نداره 5:شبانه (مثلا حدود 7-8 ساعت شب)1000 رکعت ‏نماز میخواند شما اگر تصور کنید هر دو رکعتی فقط 2 دقیقه طول ‏بکشد میشود 1000 دقیقه یعنی برابراست با 16 ساعت و خرده ای ‏البته بسیاری معتقدند که این جنابی که اسمش را نبردم زمان را مثل ‏کش میکشه تا زیاد بشه!!!!!! 6: شمشیرش را جبرئیل از آسمان ‏انداخته پایین 7:پیغمبر صلی الله معراج رفته دیده ایشان از اول ‏اونجا بوده 8:حضرت با دستی که خدا خلق کرده بود در معراج ‏سیبی را نصف کرد وقتی آمدند زمین دیدند نصف سیب دست این ‏موجود عزیز است.9:گودالهای زمین برای ایشان میپرید بالا ‏بلندیهای زمین هم موقع راه رفتن ایشان در زمین فرو میرفت ‏‏10:بگذریم که با مرغ و مورچه و خورشید و ... حرف میزدند و .... ‏و شمشیرشان گاو کرهء زمین را نزدیک بود بکشد و .... شما را به ‏خدا به این موجود میشه بشر گفت؟؟؟؟؟.برای اینکه خیلی از دوستان ‏گفتند استاد اینهمه شوخیهای شما خوب نیست . مگر ممکنه هیچ ‏بیشعور ابلهی جرات کند این چرندیات را به ذهنش راه بدهد؟؟؟ شما ‏حتما میخواهی دین را بکوبی و .... . به خدا نه بنده برای اینکه به ‏شما اثبات شود اینها نوشته های مذهبی شما است دو کار کنید . ‏‏1:کتاب را بخرید و خودتان مطالعه کنید و خلاص 2: تشریف ببرید ‏روضه و ....مستفیض شوید. عکس کتاب با شمارهء صفحاتش را ‏درج میکنم. البته این نوشته ها برای عقلا است که کسانی که الاغ ‏آقای نخودکی را هم قادر به طی الارض میدانند.طرف صحبت بنده ‏آدمها هستند نه دایناسورها. ممنونم ‏